در فراسوي نگاه تبدارم، هنوز بارقه هاي سپيد اميد را به همراه دارم و هنوز هم بي قرار و بي تابم از اينکه ترانه هاي نگفته به همراه دارم...

::. ياغي ترين .::
11185 :کل بازديدها
4 :بازديد امروز
:طراح قالب

بانوي بي پنجره

آرشيو
زمستان 84 [5]
بهار 85 [9]
تابستان 85 [3]
پاییز 85 [4]
زمستان 85 [5]

دوستان
















   1   2      >

+ مي خواهم ...

درود ...


مي خواهم نفس تمام لحظه هايم را در دست بگيرم و در پياله ي مهجور غربت بريزم ...


مي خواهم شيشه عمرم را در آب گند زمان غوطه ور کنم ...


مي خواهم شکوه هاي با بهانه و حتي بي بهانه را در جاده ي نا کجا آباد روانه کنم ، که ديگر ارزش گفتن هم ندارند ...


مي خواهم به چنگ باد بروم ، با دستاني خالي ... بي خيال تمام سيلي هايي که بر روي تنم نقش مي بندد ...


تسليم نه !! اما ... مي خواهم چونان آهوان خود به جولانگاه يوزان و پلنگان بروم ...


مي خواهم سر به دامن ابرها بگذارم ، شايد آنها از حسم ميل بارش بگيرند ...


مي خواهم چشمانم را تا ابد ببندم ، چون که آسمان اينجا فقط ميل غروب دارد و بس ...


گل رازقي را مي شناسي ؟؟ مي خواهم تمام رازقي ها را به پاس تمام جملاتي که در درونم مردند و دفن شدند پرپر کنم ...


مي خواهم تبر به دست گيرم و نسل تمام درخت ها منقرض شود ... لعنت به قلم و ننوشته ها ...


مي خواهم از تارهاي به جا مانده از تار و پود جان، سازي کوک کنم و ملول ترين نواي جان را بنوازم ...


مي خواهم ...


 


تا بعد ...


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 28/4/1387 5:52 ع

+ طللوع من ...

درود ...


در باور خودم سخت مي گنجد که بيست و سه بهار را پشت سر نهاده ام ...


نمي دانم که از کدامين خودم بنويسم ...


از بي قراري ها ...


    از دلتنگي ها ...


        از غبار زمان بر روي لحظه هاي عمرم ...


            از ترنم هق وهق و اشک در شبانه ها ...


                 از نجواي هاي من وستاره در بيکران آسمان زندگي ام ...


                     از ناگريزي و گريز از سکوت و شکايت و صبر ...


                         از  ...


هر چه باشم ، باشد ...


ولي دومين چشن ميلاد تنم را سرخوش تر از هميشه با تو بودم ...


سي ام خرداد هشتاد و هفت هم گذشت ...


من بيست و چهار ساله شده ام ؛ به همين سادگي ...


تا بعد ...


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 31/3/1387 9:2 ع

+ نگو ...

درودي از ...


روز ، روز نديدن است
لحظه ، لحظه ي بي بهانه شکستن است
دقيقه ، دقيقه ي پر از هراس و غريبي در سرزمين تنهايي خويشتن است
و من دورنم که در فکر درنورديدن روزهاي سرشار از بي تو بودن است
و چشم ، چشمي که در حسرت ديدن ستاره ي شب هاي سراسر بي طلوع بودن است
و بغض ، که در حال تسخير کامل حنجره ي نعره زن من است
...
نگو که اين دنيا هم سهم من است
نگو که روز و روزگار مي گذرد
نگو که دل را مي توان دل خوش کرد
نگو که مهم نيست ، مهم است
نگو که صبوري خوب است
نگو که " روز و روزگار خوش است ، همه چيز بر وفق مراد و ... "
نگو که ...
" چيزي بگو اما نگو ... "
چيزي ...
تابعد ...


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 5/2/1387 9:27 ع

+ به خاطر تولدت ...

درود ...


در جاي جاي زمان اسمي صدا زده مي شود


در گوشه گوشه ي بهار رنگ و بويي به اين جهان پاشيده مي شود


در نشيمنگاه روز طنيني به گوش مي رسد


در فراسوي بودن ، وجودي بارور مي شود


در گلداني غنچه اي جان مي گيرد


در آسمان نوري پديدار مي گردد


و در خانه اي بانگ شادي دو همدل ...


و اکنون در باور بيست و چهارمين بهار آنگونه باش ستاره وار که بودنت بودن است ...


تولد ستاره ترينم مبارک ...


تابعد ...


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 14/1/1387 12:24 ص

+ سال نو ...

درود ...


سفره دلم چيده شده بود ، بجز تک سين آخر ...


تک سيني که هفت سينم بود ...


دست هايم را به سوي آسمان و دلم را به سمت نصف جهان روانه کردم ...


چشمانم را که بستم ديدم که مي خندي و دلمردگي هايم را پس مي زدي ...


سال نو شد ... چشماني خيره به تکاپوي ماهي ها و چهره اي پدپدار در آيينه دل ... دست هايي خالي و ...


رواق چشمانم و گوشه گوشه اتاقک دلم منتظر ن?اه ها و قدمهايش ...


عيد همگي دوستانم مبارک ...


تابعد ...


 


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 1/1/1387 11:47 ص

+ عشق سرباز

و باز هم درود ...


عشق سرباز


 


زندگي در ميانه جنگ تو را برگزيد


تا عشق يک سرباز شوي


با پيراهن ابريشمي محقرانه ات


با ناخن هاي رنگين و جواهرانه ات


تو برگزيده شدي تا از ميان آتش بگذري


بيا آواره من


بيا و از روي سينه ام


شبنم سرخ را سرکش


نمي خواستي بداني کجا مي روي


تو شريک رقص بودي


بي همرقصاني ، بي سرزميني


و اينک گام مي زني در کنار من


و مي بيني که زندگي با من پيش مي رود


و مرگ پشت سر ما خوابيده است


پ.نرودا


تابعد ...


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 19/11/1386 10:35 ع

+ نگفته هاي در برم ...

 درود ...


 


مي خواهم باشد روزي که آسماني سترگ


به وسعت نگاه بي گناه تو


پر از ستاره و غزل


براي تو به پا کنم


و يا براي ديدن شراره هاي چشم تو


و لمس بي بديل يک ترانه در وجود تو


خاطره هاي مرده را به پا کنم


چه مي شود در اين قفس ، براي من


به پاس پرسه هاي بي هوس


به ياد آن همه نيمه شب هميشه مانده تا ابد


يکي يکي خاطره ها زنده شود


و من به پاس اين همه نجابت مانده به دل


به شام سرد اين قفس ضيافتي به پا کنم


پر شوم از نبودنت ...


قيامتي به پا کنم


...


و امتداد سرد يک سکوت


و بغض مانده در گلو


و آسمان بي شهاب


ستاره هاي ياغي هميشه مانده در عذاب


خودت بگو


چگونه من نگفته هاي مانده در برم به گوش تو روا کنم ؟؟


تجسم يک آشنا


حضور خاتون و غزل


موافقي تو را از اين به بعد به سان يک خدا صدا کنم ؟!


چهارشنبه – 2:20 بامداد


به اميد تا بعدي ديگر !! ...


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 26/9/1386 9:8 ع

+ براي تو ...

درود ...


شروع يعني آغاز زمان با حضور تو ...


زمان يعني کند شدن لحظه ها بي تو ...


لحظه يعني نبودن تو ...


نبودن تو يعني تنهايي هاي من بي تو  ...


تنهايي يعني يک دريا و يک غروب بي تو  ...


دريا يعني همان اشک هايي که هر شب سرازير مي شوند هق هق کنان ، براي تو  ...


شب يعني ستاره و طلوع آن و طلوع تو ...


طلوع يعني صداقت معنا شده از وجود صداقت تو ...


معنا يعني تعبير خروش و طغيان تو ...


طغيان يعني فرياد و سکوت تو ...


سکوت يعني اينکه ثانيه شمار نيز متوقف مي شود به احترام سکوت تو...


توقف يعني عدم بودن تو  ...


با تو بودن يعني ابدي در ع ش ق و هميشگي بودن تو ...


ع ش ق يعني هجاي تک تک کلمات نام تو ...


نام تو يعني وسعت نگاه تو ...


نگاه تو يعني پنجره اي که روانه و سرازير مي شود به سوي زلالي آينه وجود تو ...


پنجره يعني مرز محدوده بين قفس و رهايي به سوي تو ...


رهايي يعني پر کشيدن به سوي تو ...


پر يعني پرنده ي صداي تو ...


صداي تو يعني سرفصل يک ترانه با نواي تو ...


ترانه يعني شوق حروف براي به صف شدن به منظور وصف تو ...


شوق يعني دويدن در وادي  بي انتها براي رسيدن به گرد پاي نسيم گذران از روی گیسوان تو ...


گیسوان تو یعنی رقص و پیچ و تاب سیاهی لا به لای تار موی تو ...


سیاهی یعنی عظمت و وقار نگاه تو ...


وقار یعنی متانت قدم های تو ...


قدم های تو یعنی ضرباهنگ قلب من توسط پاهای تو ...


پاهای تو یعنی فتح جزیره تنهایی من به نام تو ...


جزیره یعنی قلب من بدون در نظر گرفتن دریای نیلگون خیال تو ...


خیال یعنی نقاشی یک سبد نرگس برای تو ...


نقاشی یعنی حک تصویرت در درونم برای لحظه های بدون تو ...


درون یعنی آمیختگی پوست و خون و تن و جان و روان برای تشکر از وفای تو ...


وفا یعنی مشایعت من از کوچه پس کوچه های دلتنگی و تشویش به پاس بودن های تو ...


کوچه یعنی : بی تو مهتاب شبی با از آن کوچه گذشتم هایم بودن تو ...


مهتاب یعنی هووی تو در آسمان ستاره باران وجود تو ...


آسمان یعنی ابر، یعنی باران به احترام اشک های تو ...


باران یعنی چتر شدن برای تو ...


چتر یعنی خیس شدن خیال بدون در نظر گرفتن تمام تو ...


خیس یعنی رطوبت گونه هایم بعد از نشنیدن شب بخیرهای تو ...


گونه یعنی تنها شاهد من برای وصف دلتنگی هایم برای تو ...


دلتنگی یعنی اوج خواستن بی حاصل تو ...


اوج یعنی بالا رفتن از آسمان هفتم آستان تو ...


رفتن یعنی روانه شدن ، یعنی دل کندن از کنار تو ...


کنار یعنی همنشینی یک شب برفی در کنار فنجان های قهوه فال تو ...


برف یعنی رنگ آرزوهای تو ...


آرزو یعنی تمنای وصال تو ...


وصال یعنی هر شب ستاره شمردن تا سحر در کنار تو ...


سحر یعنی شروع احترام خورشید به خاطر گرمای وجود تو ...


وجود یعنی کابوس های شبانه ام بدون تو ...


کابوس یعنی یک لحظه تصور کردن خود .. بدون تو ...


تصور یعنی بودن تو ...


بودن تو یعنی بودن تمام هست و نیست من برای تو ...


تمام هست من یعنی حک شدن نام من تا ابد در کنار نام تو ...


نام تو یعنی ستاره برای من و س س س س ... برای تو ...


 تا بعد ...


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 11/7/1386 10:31 ع

+ رجعت پاييزي


 


بازگشتم ...


با تمامي خستگي ها و درماندگي هايي که بيشتر شده اند ...


بازگشتم و بازگشتم همراه با خزان بهار آرزوهايم بود در پاييز ... به راستي که پاييز برايم شروع شده است ...


پاييز را دوست مي داشتم ولي الان ...


تنها و تنها اميدم اين که تو هستي ... ساده تر ... هميشه تر در روح جان ... ماندگارتر ...


شايد تابعد ... شايد !!


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 4/7/1386 10:4 ع

+ رفتن ...

بالاخره رسيد ...


چقدر دوست داشتم که آن صفحه بزرگ را بتوانم دست کاري کنم ...


عدد 799 را حک مي کردم ...


حالا که کمي فکر ميکنم ميبينم که 199 را بيشتر دوست دارم ...


نمي داني ... نمي داني که ...


اما بر ميگردم ... شايد خسته تر ... اما ماندني تر ... 


 


رفتن


دعوتت ميکنم امشب به نبودنم به يادم


تو به من دنيا رو دادي من به تو خاطره دادم


دعوتت ميکنم امشب به دلي که تو سرده


به دلي که پاره پاره ست به دلي که توبه کرده ....


تابعد بعدي ...


 


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 18/4/1386 11:3 ع

+ روز ميلاد تن من ...

درود ...


زود مي گذرد ...


تا جشم برهم زني بهار و خزاني را مي بيني که سپري شده است


خوب بود و خوب گذشت، سالي که گذشت ...


و اوج گرفتم، اوجي که تا ستاره ممتد بود


سي ام خرداد هشتاد و شش است ... من بيست و سه ساله شده ام ... به همين سادگي ...  


روز ميلاد تن من ...


از اين هم خوشم مياد ... خيلي :


براي روز ميلاد تن من نمي خوام پيرهن شادي بپوشي


به رسم عادت ديرينه حتي برايم جام سرمستي بنوشي


براي روز ميلادم اگر تو به فکر هديه اي ارزنده هستي


منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستي


که من بي تو نه آغاز نه پايان تويي آغاز روز بودن من


نذار پايان اين احساس شيرين بشه بي تو غم فرسودن من


نمي خوام از گلاي سرخ و آبي برايم تاج خوشبختي بسازي


به ارزش هاي ايثار محبت به پايم اشک خوشحالي بباري


بذار از داغ دستهاي تنها بگيره حرم و گرم بستر من


بذار با توبسوزه جسم خسته ببيني آتش و خاکستر من


تو اي تنها نياز زنده بودن بکش دست نوازش بر سرمن


به تن کن پيرهني رنگ محبت اگه خواستي بيايي ديدن من ...


تا بعد ...


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 30/3/1386 8:31 ص

+ شعري از دفاتر دريا ...

و بازهم درود ...


هميشه


به انتهاي گريه که مي رسم


صداي ساده ي فروغ را از نهايت شب مي شنوم


صداي غروب غزال ها را


صداي بوق بوق نبودن تو را در تلفن ...


آرام تر که شدم


شعري از دفاتر دريا مي خوانم


و به انعکاس صدايم در آينه اتاق


خيره مي شوم


در برودت اين همه حيرت


کجا مانده اي آخر ؟؟!!


ـ يغما گلرويي ـ


  


اين همه حيرت ...


 


و باز هم تابعد ... !!


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 10/3/1386 1:51 ع

+ جايي براي غم ...

درود ...


ديشب ؛


دوباره دلم مي خواست بگيرد, از غم ...


اما تو بودي و ...


تو بودي و جايي براي غم نبود ...


تو ...


تابعد ...


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 25/2/1386 10:26 ص

+ آسماني ...

درود ...


تا به حال با خوت فکر کرده اي آسمان چرا ؟؟ آبي چرا ؟؟؟


 آبي


آسمان جاي پرنده هاست


آبي دل پرنده است


پس پرنده باش ... تا آسماني باشي ...


ـ دوشنبه، 10/2/86 ، ساعت 8 شب (...) !! ـ


تابعد ...


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 13/2/1386 2:44 ع

+ فرصت ...

درود ...


فرصت هاي آخرينم است و نفس نيز هم


مي داني و مي دانم


کم کم بايد دل کند و ...


سخت است ...


تحمل هق هق لحظه ها و تلخي شب


و باز هم در تنگ تنهايي خود غوطه ور مي شوم


نمناکترين ترانه ها را زمزمه ميکنم


غرق نبودنت مي شوم ...


فرصت


تابعد ...


نويسنده :محمد رضا وحيدي - 26/1/1386 9:39 ع

   1   2      >